تبليغاتX
گره چهار گوش
 
گره چهار گوش

صفحه نخست   ::   آرشيو  ::   تماس با من   
 
پست ِ بیات شده !

** این یه پست بیات شده ی تمام عیاره ! ... اما اگه شما هم این چند روزه جای من میبودید وقت نمیکردید سرتون رو بخارونید چه برسه به اینکه یادتون باشه وبلاگی هم دارید! 

مژده عزیز  و عزیزmiss.Dark  همزمان منو به یه بازی وبلاگی دعوت کردن که برام هم تازگی داره و هم جذابیت  ..... جریان از این قراره که باید برای خانم مرضیه برومند به بهانه ی ساخت سریالی جدید به نام "گربه های ایرانی" یه نامه بنویسم ....

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سلام بر خانم برومند عزیزم

خانم برومند عزیز ، حالتان خوب است ؟ یادتان هست آن نامه های قدیمی که شاید ماه ها طول میکشید تا به دست ِ صاحبش برسد ، آن نامه هایی که مینوشتیم ، حال ِ مرا اگر بپرسی ملالی نیست جز دوری شما !.... اما خانم برومند عزیزم ، ملال هایمان روز به روز بیشتر میشود و دوری شما اگرچه غمی است بزرگ اما در هیاهوی اطرافمان چه قدر کمرنگ شده !

خانم برومند عزیزم ، روزگاری چه قدر خوب نامه مینوشتم ، قلم که سفیدی کاغذ را لمس میکرد خودش مثال ِ اسبی اصیل و وحشی آزادانه میتاخت ... اما اکنون ؟؟!!! .....

میخواهید سریالی جدید بسازید ؟؟؟ ... چه خوب ! ..... اول از همه ، از حُسن انتخابتان خیلی خوشم آمد .... گربه های ایرانی ..... اصالت این نام ،به مانند تک تک ِ سریال هایی است که تمام خاطرات ِ کودکی و نوجوانیم مزین به آنهاست ...سریال هایی که همگی آن قدر ایرانی بودند و صمیمی و با صداقت که هیچ وقت ، به هیچ کدام شک نکردم ...... سریال هایی که حافظه ی کودکانه ی مرا پر کرد از عشق ورزیدن و محبت کردن.

خانم برومند ِ عزیزم ، دوستانم میگویند ساختن سریال در این اوضاع و احوال ، برای رسانه ای که بوی تعفن ِ دروغهایش ، همه جا را فرا گرفته ، اشتباه است ! ...... اما خانم برومند ِ عزیزم ، نمیدانم چرا هر چه فکر میکنم ، میبینم عقب نشینی  کار شما نیست !.......

دوست دارم بگویم بروید و بسازید ، دوست دارم بگویم سکوت کردن و خالی گذاشتن صحنه برای آنها کار ِ شما نیست ، دوست دارم بگویم شما به من و هم نسل هایم دوست داشتن ، عشق ورزیدن و صداقت را آموختید و حال این دِین بر گردن شماست که به نسل ِ آینده دفاع از آرمان ها ، عقاید ، افکار و ساختن ِ دنیایی زیبا را بیاموزید ، دنیایی خالی از دروغ و ریا ! ..... این وظیفه بر شانه های شما سنگینی میکند که آن چه را که به من و هم نسلهایم درست یاد ندادند ، به کودکان ِ امروز  بیاموزید ، تا  اگر امروز از آن ِ من نشد ، فردا از آن ِ آنان باشد ......

سنجاق شده ۱ : پست قبل قرار بود ازش یه نتیجه گیری کنم و یه بعدا ً نوشت براش بنویسم که تو شلوغی این روزها کلا ً گم شد .

 فقط اینکه ،من در وجودم ، یه سمانه ی سنتی دارم و یه سمانه ی مدرن و امروزی ..... هر کدوم با توجه به دیدشون به زندگی و اعتقادات و ارزش هایی که دارن منو مجبور به کاری میکنن ... همون طور هم که از اسمشون معلومه در بعضی موارد نظراتشون دقیقا نقطه ی مقابل هم قرار میگیره ...... تا چند وقت پیش دید سمانه ی سنتی که دختری شرقی مسلک میزد حسابی بهم میچربید ، دختری که دوست داشت شب عروسیش قیافش یهویی عوض شه و همه با تعجب بگن ، وای که چه قدر سمانه خوشگل شده ! .... پس توی یه سری مسائل تا یه جاهایی بیشتر پیش نمیرفتم !.... تا اینکه سمانه ی امروزی کار دستم داد و گفت که یه تغییر اساسی میخواد ! ما هم دست به کار شدیم و تغییراتی ایجاد کردیم که هر کس ما رو دید گفت سفید بودی اما الان دیگه خیلی سفید میزنی ! ...... بَه بَه و چَه چَه اطرافیان هم نتونست مانع از جنگ درونیم بشه و تا چند روز دو شخصیت درونیم حسابی به جون هم افتاده بودن ! ... اما طبق اون اصلی که هر چیزی روزای اولش تازگی داره و به مرور همه چیز عادی و رله میشه ... من های درونی من هم با هم کنار اومدن و دوباره آرامشم رو به دست آوردم ....  

همین طوری الکی الکی تصمیم به این کار نگرفتم پشت این تصمیم کلی دلیل بود که انصافا بعضیاش خیلی هم جدی بودن ! ... از طرفی خانم والده مان ، من رو منحرف کرد و گفت پاشو بریم آرایشگاه این چه وضعیه واسه خودت درست کردی ! ( نه اینکه همه چیز زندگی من برعکسه ! تو این مورد هم به جای اینکه من به دست و پای مامانم بیفتم و ......!) تا وقتی هم که روی صندلی آرایشگاه ننشستم و خانم آرایشگر هدبند نارنجی رو به دستم نداد تا به سرم ببندم همچنان فکر میکردم خانم والده با بنده شوخی کرده ! :دی

سنجاق شده ۲ : من آدم بی معرفتی نیستم ، من فقط این روزها در حال کندن موهایم از شدت ِ سر شلوغی میباشم ! جبران خواهم کرد .



دوشنبه بیستم مهر 1388-11:33 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
دختر سنتی یا دختر مدرن و امروزی ؟؟!!

یه سوال واسم پیش اومده ..... این سوال رو برای آقایون یه جور مطرح میکنم و برای خانمها یه طور دیگه !
اول آقایون !...... شما تصمیم میگیرید ازدواج کنید ، تمام اِلمان های دیگه رو بذارید کنار و فقط یه مورد رو مَد نظر داشته باشید ( بعدا ً میفهمین چه موردی رو منظورمه !) حالا به این سوالم جواب بدید ، شما دوست دارید دختری که باهاش ازدواج میکنید جزو کدوم دسته ی زیر باشه ؛

دسته ی اول : دختری که اصطلاحا ً دست به صورتش نزده ( البته این دست به صورت نزدن به این معنا نیست که با یه کیوی مواجه میشین ، نه ! ... به قدر کفایت به خودش رسیده ،یعنی خودش رو از شر موهایی پشت لب و زیر ابرو و این حرفها خلاص کرده !)

دسته ی دوم : دختری که کاملا ً اصلاح کرده ! کل صورتش رو بند انداخته و ابروهاش رو هم بعله دیگه !

حالا خانم ها ...... شما دوست دارید قبل از ازدواجتون جزو کدوم دسته ی فوق باشید ؟

- میدونم تنها تفاوت دختر سنتی و امروزی این موارد نیست ، اما یه جورایی توی چشم ترین تفاوته !

*روزهای شلوغ پلوغیه .... شروع ماه مهر و دانشگاه و عروسی دایی بزرگمان و مهمان و دکتر و این حرفها ، وقتی برای وبگردی و وبلاگ خوانی برایم نمیگذارد، شرمنده .

** بعداً نوشت اضافه خواهد شد !



دوشنبه سیزدهم مهر 1388-12:28 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
خانم لطفا ً کمی به خودت برس !

وقتی زنهای شاغلی رو میبینم که از صبح میزنن بیرون و عصر خسته و کوفته از سر کار برمیگردن منزل و تازه باید به کارهای خونه ، پختن ، تمیز کردن و کارهای بچه ها برسن .....

زنهایی که حقوقشون نه مال ِ خودشون که پول ِ قسط خونه و ماشین و قبض آب و برق میشه و تهش چیزی برای ِ خودشون نمیمونه و ترجیح میدن همون اندک رو هم پس انداز کنن برای روز مبادا و چشم بپوشند از تمام چیزهایی که آرزویش را دارند و در نهایت برای رفتن به یک مهمانی خیلی ساده کلی باید ناز شوهر عزیزشان را بکشند و کلی اخم و تخم بشنوند تا آخر لال شوند و از یک دور هم نشینی دوستانه هم دست بکشند ، آن وقت است که حالم بهم میخورد از هر چه شعار ِ خوشگل است که در مدح ِ زندگی زناشویی و تاهل و دوری از تجرد و آرامش در کنار همسر و کامل شدن دین است .... (یه نفس نوشتم )

همان بهتر که در خانه ی پدر و مادر خویش بمانی و در آسایش و آرامش ِ واقعی زندگی کنی . جایی که هیچ مسئولیت ِ خاصی بر دوشت سنگینی نمیکند . نگران ناهار فردا و تمیزی خانه نیستی .
دنیایت محدود میشود به اتاقت که تازه هر ماه داد و فریاد ِ مادر ِ محترمه بلند میشود که چرا همان یک گُله جا را هم دستمال نمیکشی ؟؟؟!!..... آن وقت تو خود را لوس میکنی برایش و با چند کلام ِ محبت آمیز و بوس هایی از گونه ماجرا ختم به خیر میشود ! .....

اگر بروی سر کار سرور خودت هستی و آقای خودت ... کل حقوقت مال خودت است و هر چه بخواهی میتوانی بخری و عشق ِ دنیا را بکنی ، بدون اینکه نگران آینده و پس انداز باشی ( چرا اگر عاقل باشی پس انداز هم میکنی ، چرا که نه ؟!)

حالا کدام ابلهی  پیدا میشود که از این آسودگی دست بکشد و خود را درگیر موجودی به نام " آقا بالا سر " و جهنمی به نام " زندگی زناشویی " کند ؟؟؟؟

سنجاق شده 1: دقیقا اسم این نوشته رو باید بذارم " عصبانی نوشت ".... چون مثل همیشه که با شنیدن یه خبر یا دیدن یه صحنه به قولی فیوز میترکونم ، نوشتمش .

سنجاق شده 2: میدونم شاید خیلی بدبینانه به موضوع نگاه کرده باشم . خودم هم قبول دارم و به خودم گفتم ، بیخیال نمیذارمش چون خیلی منفی بافانست و زندگی دو نفره هر چی نباشه نکات مثبت کوچولو و بزرگ هم داره دیگه ... اما به خودم گفتم بد هم نیست گاهی از یه دید دیگه به زندگی نگاه کنم ، شاید هم اندگی واقع گرایانه...... چون چه بخوایم ، چه نخوایم اقتصاد توی جامعه ی امروز ما حرف اول رو نزنه ، حرف دوم رو که میزنه ! ......... سلطه جویی آقایون هم نه مال ِ امروز که از ازل بوده و تا ابد هم باقی خواهد موند ، حالا هر دوره با توجه به همون دوره بروز میکنه.

سنجاق شده 3: همه ی خانواده ها هم این طوری نیستن ها ... خیلی از زن ها هستن که از همون اول اعلام میکنن حقوقشون مال ِ خودشون ِ ...... چون اسلام هم تاکید کرده که تامین مخارج زندگی بر عهده مرد ِ ، اگرچه در جامعه ی شهری این روزها ، خیلی از خانوارها هستند که هم مرد کار میکنه هم زن ……من هم چندان با این نوع زندگی بیگانه نیستم .

نکته : هر چی به مغزم فشار آوردم دیدم چیزی توش یافت نمیشه ، از طرفی خیلی درگیرم این روزها .... در اصل این یه پست موقت بود که امروز به دردم خورد !


بی ربط : امروز کلی بچه ی کلاس اولی که تازه اول راهن رو دیدم .



سه شنبه سی و یکم شهریور 1388-15:35 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
فرق ِ سرم را بشکاف و بریز دور این تردید را !

دعا میکنم هیچ وقت دچار شک و تردید نشی ... هیچ وقت .... مثل الان من نشی !

نه اشتباه نکن منظورم اون نوع شکی نیست که یه زن نسبت به همسرش پیدا میکنه ، نه منظورم اون نیست ..... منظورم شک در مورد بودن و نبودنه .... نه ؛ بازم اشتباه نکن ، منظورم تردید بین زندگی کردن و مُردن هم نیست ... شک بین بودن چیزی ، یا نبودن ِ چیزی ه .....

همش به خودم میگم ؛ فقط و فقط ، چند ثانیه سکوت کافی بود تا من تو این باتلاق ِ نادونی فرو نرم .... چند ثانیه کافی بود که بفهمم ، اصلا ً چیزی بود یا نبود ! ..

* پست ِ نامفهوم ، مبهم و ماتی بود ... اما چه میشه کرد ، داشتم منفجر میشدم اگر اینجا هم نمینوشتم !

** از خودم لجم گرفته ، سر ِ خودم داد میزنم که ، دختر جان چی میشد یه لحظه ، فقط یه لحظه ..... ! ..... دختر جان ! مظلومانه نگاهم میکنه و سرش رو میندازه پایین و میگه ، آخه من از کجا میدونستم . مگه کف ِ دستم رو بو کرده بودم ؟..... باز داد میزنم و میگم یه لحظه به هیچ کجای دنیا بر نمیخورد .... اما خودم هم خوب میدونم حق با اوست ! .....

*** بعضی سوالا تا آخر عمر یه سوال میمونن ... یه سوال بی جواب .... سوالی که تا آخر عمرت تو ذهنت تکرار میشه و تو هر بار چون جوابی نداری بیشتر غصه میخوری ..... حالا منم تا کی ، نمیدونم ... اما باید روزی چند بار از خودم بپرسم یعنی واقعا ً چیزی بود ، یا نبود ؟.... مگر اینکه این وسط اتفاقی به جواب برسم و از این برزخ خارج شم !

**** میدونی بدیش چیه ؟.. اینکه الان فهمیدن هیچ کمکی بهم نمیکنه یعنی زمان اقدام کردن ( اگر واقعا چیزی بود ) دیگه گذشته ..... اما با این وجود دونستن ِ بودن یا نبودن مثل خوره به جونم افتاده !



یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388-12:33 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
دانشجویی ؟؟.. خُب باش !

در سال های دهه ی شصت و هفتاد ، نه تنها هیچ منبع و مرجعی جهت آشنایی قانونی و تحت ِ نظر ِ دانشجویان با هم و تسهیل ازدواج دانشجویی دایر نبود ِ بلکه هرگونه مراوده و آشنایی بسیار سطحی ، حتی در حد رد و بدل کردن جزوه هم ، خطا و مستحق اشد ِ مجازات ِ تحصیلی بود . تا حدی که سبب میشد خاطی در وهله ی اول اخطار ِ کتبی ، در وهله ی دوم تعلیقی و در وهله ی سوم محکوم به اخراج شود . و تمامی این مراحل در پرونده تحصیلی دانشجو ثبت میشد . که این امر گاهی حتی سبب باز ماندن دانشجو از امکان ادامه ی تحصیل میشد . که این مسئله از اواخر دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد با تشکیل ستاد ازدواج دانشجویی در نمایندگی دفتر مقام معظم رهبری تا حدی حل شد .


نوشته ی بالا ، توضیحات ِ پایین صفحه اییه یه رمان ِ به نام ِ "عشقه" ، نوشته ی مهرنوش صفائی ..... یه رمان مثل اکثر رمان های عاشقانه ی ایرانی ، حالا با اندکی تفاوت در شیوه ی بیان حوادث که رمان رو از بقیه ی رمان ها متمایز میکنه .... در هر حال این توضیحات واسم خیلی جالب بود ... واسه منی که تو این دوره زمونه دانشجوام ( البته خیر سرم !) خیلی مسخره است که واسه رد و بدل کردن یه جزوه از دانشگاه اخراج بشم !.... غریبه که این وسط نیست ، خودمون خوب میدونم الان تو دانشگاها بچه ها تا کجاها پیش میرن !

* متن بالا رو دقیقا از تو کتاب کپی ، پیست کردم پس اگر از نظر نگارشی یا حالا هر چی مشکلی داره ، به ناشر مراجعه کنید نه من !... باز به همون دلیل که گفتم نمیتونستم متن رو تیکه تیکه کنم و نهایت امانت داری رو به جا آوردم و گرنه شاید یه جاهایی اواخر متن قیچی میشد ! معلومه کجا دیگه ؟

** واقعا ً باید کلاهمون رو بندازیم بالا که تو دهه ی شصت دانشجو نبودیم و از اونجا به اینجا رسیدیم  ، ولی در عوض کلاه رو از رو هوا بقاپیم و محکم بکوبونیم تو سرمون که کنکور امسال 100% قبولی داشت ! تازه کلی هم جا اضافه اومد !



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388-11:7 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
خودخواه ِ واقعی !

میدونستی همه آدم رو میبینن ، به جز خودش ! ........ یعنی تو هیچ وقت سه بعدی خودت رو نخواهی دید مگر اینکه بدرود حیات بگی و روحت از بدنت خارج بشه ....... اَ م ا .....

اما ....... امان از روزی که آدم فقط خودش رو ببینه و خودش ، و لاغیر !


سنجاق شده : دانشگاه پیرم کرد !



دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388-15:45 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
اسمش رو چی باید بذارم ؟؟؟!

از تحلیل ها و تفسیرهای احمقانه ، مسخره ، تنگ نظرانه ، بدبینانه و فسیل شده ؛ بیزارم .... بیزااااااااااااار .....

رو همین حساب ترجیح میدم یه سری کارها رو تنها انجام بدم .... اون کارها میتونن ؛ فیلم دیدن ، کتاب خوندن ، یه مجله ی خاص رو خوندن ، خرید کردن ، بیرون رفتن و غیره باشند .....  دوست ندارم بعد از لذت بردن از یه کاری که دوست میدارم با شنیدن یه تفسیر ِ احمقانه حرص و جوش بخورم و اعصابم داغون شه ..... احتمالا  اسمش رو باید گذاشت خودخواهی !..... خیلی وقتا سعی کردم تمرین کنم ، بیخیال ِ طرف بشم ، اما نمیشه .....

*  این به این معنی نیست که طاقت ِ نظری برخلاف ِ نظر خودم رو ندارم ها .. اما ... اما یه تفسیر ِ آب دوغ خیاری چه حالی بهتون میده ؟

**  آدم های محدودی هم هستن که من عاشق ِ اینم که لحظاتم رو باهاشون قسمت کنم ، اما متوجه شدم هر کدوم تو یه زمینه باهام جفت و جورن و تو زمینه ی دیگه باز همون آشه و همون کاسه !

*** شماها هم همین طوری هستین ؟ یا من یه چیزیم میشه !


سنجاق شده 1 : پیاده روی صبح داره واسم میشه عادت ..... کار لذت بخشیه ، خیلی لذت بخش .... همیشه مینالیدم که چرا کسی حاضر نیست صبح ها باهام بیاد بریم تا پارک ِ چند خیابون اون ور تر ، اما الان احساس میکنم همین تنها بودنشه که کلی ارزش داره !..... هر روز صبح بعد از سحر 1 ساعت میخوابم و بعد شال و کلاه میکنم و میزنم بیرون ، موقع برگشت هم از سر کوچه سنگک داغ میخرم و برمیگردم....

همه چیز انگار فیکسه !.... کوچه ها و خیابون ها و پارک فیکسن !.... حتی آدمهای توی پارک هم فیکسن !.... تاب ِ دوست داشتنی هم فیکسه !.... منم دارم به یه آدم فیکس تبدیل میشم ، البته اگه مثل همیشه در جا نزنم ! ....... این وسط یه مرد جوون با دختر کوچیکش هم یه جزء فیکس پارکن .... اول دوتایی نرمش میکنن ، بعد میدوون ، بعد هم تاب و سرسره و این حرفا ..... با دیدنش هم بهش لبخند میزنم هم بهش حسودی میکنم !

سنجاق شده 2 : کوچه ها و خیابون ها بدون آدم هایی که در هم میلولن ؛ خیلی دلنشین ترن ، خیلی !



شنبه بیست و یکم شهریور 1388-11:34 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
یا نده یا اگه میدی کامل بده ، مفهومه ؟؟؟!!!

تلویزیون بیشعور ِ احمق ِ عوضی ..... نه ، نه اشتباه شد !.... ماهواره ی بیشعور ِ احمق ِ عوضی ِ بی جنبه ...... نه ، نه بازم اشتباه شد ، باید به اون مرتیکه ای که اون پشت نشسته فحش بدم !...... من نمیدونم اسمش رو چرا گذاشتن ماهواره ... چرا طرف کلی جون کنده رفته کانال زده .... مگه همین ماهواره چند سال پیش حسابی جیز نبود و بزرگترها حسابی تو گوش بچه ها نمیخوندن که ، نکنه یه وقت بری به پسر ِ اکرم خانم بگی ما ماهواره داریم هاااا !! .... دیونه بودن اون طوری وقت میذاشتن واسه تو گوش بچشون خوندن ؟؟؟!!......

مگه کلی به خودمون زجر نمیدیم میریم دیش و اِلِم بی و رسیور نمیخریم ؟!.... مگه نمیریم رو پشت بوم یا تراس کلی چپ و راست نمیکنیم که جهت درست رو درآریم ؟؟.... مگه بعدش واسه محکم کاری پاش رو گچ نمیگیریم ؟؟؟... مگه قبلنا بیشتر و الان کمتر جلوش رو یه حصیر نمیذاریم که چشم ِ همساده های فوضولمون بهش نخوره و واسمون حرف در نیارن ؟؟

این همه جون میکنیم که آخرش این طوری شه ؟؟؟؟..... والا ، بلا کانالای بیب دارمون رو قفل کردیم و واسشون پَس گذاشتیم .... عمرا سراغ کانالای ایکس دار نمیریم خب .... اون وقت حق ما نیستش وقتی داریم سریال مورد علاقمون رو میبینیم به قسمت رمانتیک ماجرا که میرسیم یه بوسه ی کوچولو و قشنگ ازمون دریغ نشه ؟؟!! ..... خیلی زور داشت ، خیلی ...... خیلی زد حال بود ، خیلی ...

تویی که اون پشت نشستی و یه قیچی دستت گرفتی ..... مگه کانال نزدی که تهاجم فرهنگی کنی؟!!!!... هان ؟؟؟؟..... حتما پیش خودت فکر کردی زن و بچه و خانواده دسته جمعی دارن سریال میبینن ... خب ببینن .... فکر کردی همین یه کاناله آخه ... کانالای دیگه وجود ندارن که تا بی ناموسی ترین قسمتهای ماجرا رو هم نشون میدن ؟؟؟؟ ..... اصلا اگه خانواده ای هم در کار باشه اصولا ً در این گونه مواقع یه نفر کنترل به دست منتظر همچین صحنه هایی میشینه که تق زود کانال رو عوض کنه تا کوچیکترا صحنه های ناجور نبینن خب ....

تو چرا به جای دیگران تصمیم میگیری آخه ..... بابا جان تو خونه ی ما همه سن و سال دارن خودشون میدونن چی رو نگاه کنن چی رو نگاه نکنن .... یه بوسه ی کوچولو که قابل این حرفا رو نداشت که .... من الان هزارتا فیلم سو.پر و پو.رن ببینم جای عقده ای که تو دلم واسه ندیدن یه بوسه ی عاشقانه پیدا شده ، رو نمیگیرن ... مرتیکه ی بیشعور !

* : کلا ً آدم فحش بده ای نیستم ... متاسفانه تو یه خانواده ی خیلی پاستوریزه ای هم بزرگ شدم ... باید روی فرهنگ لغات فحش یم حسابی کار بکنم .... البته بگما بعضی وقتا که خیلی دیگه آمپر میترکونم فحش های ناجور هم حواله میکنم !   

** : این همه مدت پست نزنی ، پست نزنی بعد وقتی بیای پست بذاری همچین اراجیفی بنویسی ... یه چیزیم میشه احتمالا ً ؟؟!

*** : جریان دیروز کلک نبود یه پستی گذاشتم بعد پشیمون شدم برداشتم ... یعنی بلاگفای بیشعور نتونست درک کنه اون پست چی بود و یه چی دیگه نشون داد منم از لجم پاکش کردم !

**** : راستی معلومه همین طوری داره ازم آب میچکه ؟؟... شرمندم کردید اساسی .

***** : تو این اوضاع و احوال کامی هم مثل من قاط زده ... و این یعنی هر چی داشتم و نداشتم پرید از پوسته ی ویستا بگیر تا کلی نرم افزار توپ ... در حال حاضر من حتی یه آفیس ناقابل هم رو سیستمم ندارم ... اینترنت اکسپلوره هم معلوم نیست چه مرگشه ! .... اسنارفر هم که کلا نابود شد .. یعنی من این بیچاره رو که اوپن کردم، دیدم مثل کفه دست صاف ِصافه ، یعنی دریغ از یه فید ، یه پست ... هیچی .... همه چی دود شده رفته هوا ..... کلی باید وقت بذارم دوباره فید جمع و جور کنم تو این بلبشو !

سنجاق شده 1: اگه تا دیروز کسی نمیفهمید و خودم میفهمیدم چه مرگمه ، الان چند وقتی هست که خودم هم نمیفهمم چم شده !..... هر روز آهنگ ِ my Immortal رو گوش میدم و هِق هِق گریه میکنم .... چه قدر اون اولا از این آهنگ بیزار بودم ... از صدای خوانندش خوشم نمییومد ، احساس میکردم داره ناله میکنه .... تکست ِ آهنگ رو هم کلا ً نمیفهمیدم و این بیشتر اذیتم میکرد ...... اما همین آهنگ با اینکه متنش هیچ ربطی به موضع ِ من نداره این روزها بهترین مسکنم شده ! ( لعنتی ، لعنتی .. با opera نمیتونم لینک دانلودش رو بذارم بیشعور !)

سنجاق شده 2: اوهوی خودت عاشق شدی ، به من وصله نچسبون !

سنجاق شده 3 : اوضاع روحی بیریخته ، بیریخت ..... چیزی که توی چند ماهه اخیر بی سابقه بوده و خودم هم نمیتونم بفهمم چم شده .... دائم دنبال ِ دلایل الکی میگردم تا بزنم زیر گریه !.... اون دلیل میتونه به بیخودی نشون ندادن یه بوسه ی عاشقانه ی یه سریال باشه ، یا نبودن ام پی تیریم سر جاش !

سنجاق شده 4: امروز صبح بعد از سحر هر کاری کردم خوابم نبرد یعنی احساس میکردم قابلیت این رو دارم که یه جیغ بنفش ِ اساسی بکشم و همه رو زهره ترک کنم !... فکر کن ؟..... دیروز به مامان که با تعجب به دخترش نگاه میکرد که چرا گُر و گُر داره اشک میریزه گفتم آب روغن قاطی کردم بیخیال مامان !... اما امروز دیگه چم شده بود ؟؟؟..... دیدم فرار رو به قرار ترجیح میدم ، بی سر و صدا لباس پوشیدم و یه یادداشت هم بالای سر مامان گذاشتم که فکر نکنه یه دونه دخترش رو دزدیدن ! ... زدم به کوچه و خیابون و پارک ... آی حال داد ، آی حال داد ... شانس آوردم هوا خوب بود ، باد خنک چنان میزد تو صورت که حسابی حال بیای ها ...... تو پارک هم کلی زن و مرد دیدم که اومدن ورزش .... من هم دو ساعتی راه رفتم و مثل آدم فکر کردم و آهنگ گوش کردم و آخر هم تاب بازی کردم ( بی ادب ، بچه خودتی !) ... البته بگما نمیشه که من حالشو ببرم و از دماغم در نیاد ... انگشتای کوچیک ِ هر دو تا پام تاول زدن ....اما بیخیال .... تو راه برگشت هم یه خیابون بالاتر اخوی رو دیدم که داره میره سرکار .... با چشمای قرمز شدش که معلوم بود هنوز دلش رختخواب گرم و نرم رو میطلبه میگه اینجا چی کار میکنی ؟؟؟ ( به انضمام چشمای از حدقه در اومده )... در مقابل من با یه لبخند پت و پهن میگم اومدم بیرون هوا خوری .... یعنی اون قدر حالم رو به راه بود که دوست داشتم بپرم بغلش کنم !..

& فکر کنم برگشتم احتمالا ً ، احیانا ً ، شاید ! .....   

&& خوبه آدم فحش بده ای نبودم ها !

&&& opera اشکم رو در آورد به خدا ... نه میتونم عکس بذارم ،نه لینک ، نه اسمایلی.... نه هیچ کو ** و زه* م** دیگه ای !

&&&& جدیدا ً چرا این طوری شدم ؟؟؟..... چرا این دستام بی پیچ و مهره شدن ؟



سه شنبه هفدهم شهریور 1388-13:59 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته

دقیقا ً نمیدونم چرا دارم مینویسم یعنی در اصل هیچی به مغزم خطور نمیکنه که بخوام بنویسم ...20 دقیقه ست که صفحه ی word روبرومه و انگشتام رو گذاشتم رو کلیدها ، اما زل زدم به صفحه ی سفید و Enrique گوش میدم ....

ببخشید بچه های وبلاگ نویس اما چند وقتی این ورا نیاید چون اصلاً نه حس و حال ِ نوشتن دارم نه حس و حال ِ خوندن ، اومدنتون باعث میشه از این شرمنده تر بشم بوخودا ! ......یه جورایی هم دلیل دارم هم ندارم ، بهانه هم که تا دلتون بخواد، یکیش امتحانای هفته ی بعده که هنوز لای کتابا رو باز نکردم ...... از کسایی هم که این روزها اومدن و جویای نیومدنم شدن خیلی ممنونم .....

باز دچار خلسه ی بی تفاوتی شدم .... یعنی حس و حالی که نه خوشحالی ، نه غمگین؛ بی تفاوتی ، فقط بی تفاوت ..... شاید بدیش هم این باشه که این بار این بی تفاوتی مصادف شده با ماه رمضون .... من که خدادادی فشارم پایین هست تو این ماه دیگه در حد ِ تیم ملی فشارم سقوط میکنه و واقعا ً خیلی مزحکه که توی چله ی تابستون ساعت که دینگ دینگ میشه 12 ظهر جوراب صد در صد جزو فیوریت هام میشه ! ، وقتی که کولر روشن میشه ( خوب من که نمیتونم به بقیه بگم ل.خ.ت شین که !) سویشرت هم به لباس ِ رزمم اضافه میشه ! ..... اون دو ، سه ساعت آخر هم که تا مجبور نباشم و اضطراری در کار نباشه نه حرف میزنم نه تکون میخورم !(این دقیقا ً بروز همون جنبه های پاچه گیری و خوددرگیری وجودمه البته !) 

سنجاق شده1 : ماه رمضون اومده ..... ماهی که دوستش دارم ..... دوستش دارم و مثل سعید از همون اول اعلام نمیکنم که ؛ مامان برای سحری بیدارم نکنی ها کی حال داره توی این گرما روزه بگیره ! .... من میگم بیدارم کن نه واسه 2 تا قاشقی که به زور ِ مامان تو حلقم میچپونم ، به خاطر ِ قنوت ِ نماز صبحش ..... وقتی احساس میکنم دارم عشقبازی میکنم !

سنجاق شده2 : اتفاقی تو درایوم فولدری رو پیدا میکنم که آهنگهایی که قبلاً خیلی گوش میدادم رو توش ریختم ..... فولدر رو کپی ، پیست میکنم توی mp3 ..... همون موقع مامان بزرگه زنگ میزنه و برای پنج شنبه ِ شب افطاری دعوتمون میکنه ..... دست ِ خودم نیست که خاطرات ِ ماه رمضون ِ پارسال کوبیده میشن به صورتم !.... دست ِ خودم نیست که میرم به خصوصی ترین جای اتاقم و هندزفیری ها رو میذارم توی گوشم ..... حس و حال ِ همون موقع ها دوباره تو رگام جون میگیره ......  

دوباره نبسته ام به کس دل ِ همایون شجریان .... یاس ... نیما .... مهران مدیری ..... پشت ِ شیشه ی مهدی مقدم ... lady in red .... شاهرخ ...... G9 .... secret garden .... محسن یگانه ... مَکُن نازه ِ علی عبدالمالکی .... Rihana .... دوباره زهی عشق ِ سارا .....دوباره Enrique .. دوباره tired of Being sorry  .... دوباره Little girl .... دوباره پریای ِ سهیل نفیسی ...... و کلی  .....

یاده پارسال مییفتم ... اون شبی که رفتیم خونه ی مادر بزرگه ..... اون شب که تا دقیقه ی نود ..... !!!!! ...... یاده وقتی که بقیه شام میخوردن و من چون برنج نمیخوردم آوا رو که اون موقع یک ماهش هم نشده بود رو گرفتم بغل و رفتم روی مبلا نشستم ، به خودم فشارش دادم ، تو صورتش که نگاه کردم یه آن برگشت تو چشمام نگاه کرد و یه لبخند خواستنی زد منم از شدت ذوق هر کاری کردم نتونستم بوسش نکنم .... حسش فرق میکرد مگه نه ؟؟!

ماه رمضون ِ متفاوت ِ پارسال رو دوست داشتم ! حتی اگه بعدش ...... اما ماه رمضون ِ دلچسبی بود .

سنجاق شده3 : اما خارج از این صوبتا (چرا لاتی شد ؟؟!) بحث ِ 5 واحد ترم تابستونی جدیه به جان ِ بچم !..... رو همین حساب با خودم عهد کردم این پست رو که با آپولو هوا کردم و به دیگران اعلام داشتم که هنوز نفسی مییاد برام و نفسی ازم میره ! دیگه به هیچ وجه ِ من الوجوه فیس تو فیس ِ کامی نشم ، آیز تو آیز که اصلاً حرفشو نزن .....  فتوای حکم شرعیش رو هم دادم .... یعنی آیز تو آیز شدن با کامی همانا مانند دید زدن ِ یه نامحرم ِ ل.خ.ت و ع.و.ر میباشد ! ...استغفرالله ، استغفرالله .... زبون روزه و این حرفا !....

سنجاق شده4 : pegi جان هم بنده رو به بازی اولویت ها دعوت نمودن .... همون طور که گفتم الان مغزم تو مرحله ی آکییت به سر میبره و شما اگه الان مغز ِ یه خر رو تشریح کنین والا از توش یه صدای عَر عَری خارج میشه در حالی که مغز بنده کلا ً یوبس شده ! .... رو همین حساب من یه جور ِ دیگه از خجالت pegi در مییام... یعنی چیزی رو که همین الانی که پشت مانیتور نشستم ، جزو اولویتمه رو مینویسم .... این روزا من روزی 1637 بار این جملرو تو ذهنم تکرار میکنم :

I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind I don’t have peace of mind ........... 

حالا میخوام 1734 بار همون جمله ی بالا رو توی مغزم تکرار کنم اما بدون ِ don’t !

I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind  I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind  I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind  I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind  I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind  I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind I have peace of mind …………………………..

 

* جدا ً من برم سنگین و رنگین سرم و یه لبه ای بذارم و ریق ِ رحمت رو سر بکشم شایسته تر از اینه که بیام وبلاگ بنویسم ..... آخه این چه متنیه که بلاخره مشخص نمیکنه نویسندش ، شاده ، غمگینه ، بی تفاوته ، جو زدست ، حسرت زدست ، گرما زدست ، تب زدست ، نیش زدست .... بلاخره ی چی زدست ! .....البته احیانا ً باز آرش خان مییاد و میگه ، این اعتماد رو که با به ، به نفست میچسبونن رو بالا ببر و از این جمله های هتک ِ حرمت دار در وصف ِ خودت ننویس دختر جان !..... چشم اخوی یعنی با delete کردن این یه خط ماله کشی تر و تمیز در مییاد ؟؟!!!  

* خوبه نمیدونستم چی میخوام بنویسم ، اگه میدونستم چه قدر میشد !



سه شنبه سوم شهریور 1388-11:21 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته
بازی .. بازی .. بازی

 ****بعدا ً نوشت اضافه گردید .

همین اول بگم که مدیونید اگه تیتر رو ریتمیک نخونید ... بعدش اینکه ازطرف سارای جان به یه بازی وبلاگی دعوت شدم تا خاطرات ِ 14 سال پیشم رو بنویسم

والا بنده هم مثل اکثر جوونای این دوره و زمونه به امراضی همچون ضعف اعصاب ، اسکیزوفرنی ، چرک گلو ، کشیدگی عضله ی ران ِ پای چپ و از همه مهمتر آلزایمر دچارم ... پس کلی به خودم فشار آوردم تا این خاطرات از مغزم تراووش کردن ...

عرضم به حضورتون بنده تصمیم گرفتم شمه ای از دست ِ گلهای شکستنیم رو براتون تعریف کنم.. ..منظورم از شکستنی هم شکستن ِ شیشه و آینه و گلدون و این چیزا نیست ها .. آخه اینا چیه ، سوسول بازی .. منظورم لِنگ و پاچه و مَلاج و این چیزاست !

در شرح کودکی بنده همین بس که تمام ِ اقوام متفق القول تاکید دارن که تُقص تر از من ، خودمم ! ..... کلی داستان وجود داره در مَدح زور بازوی بنده و اینکه هیچ پسری هم از زیر دستم در نرفته و کلا ً من مثال ِ نقض ِ مثله بسیار شنیع ِ "پسرا شیرن مثل شمشیرن ، دخترا موشن مثل خرگوشن " بوده ام همی .....

بریم سر شکستنیا .....خونه ی مادربزرگ بنده مثل اکثر خونه های قدیم یه سری پله داشت که طبقه ی پایین رو منگه میکردن به طبقه ی بالا !.... اصولا ً ما نمیدونستیم این پله چیه و به چه دردی میخوره ! در ذهنمان هم دائم میچرخید که این بزرگترها چه قدر خنگن که همچین چیزی رو اختراع کردن ! .... در نتیجه اکثر اوقات از اون بالا شوت میشدیم پایین ... یعنی نرده ها ، بَه بَه بَه بَه حال میدادن واسه سرسره بازی ... یه بار که چوب خورده بود تو سرم و مثل ِ بچه ی آدم داشتم از پله ها سرازیر میشدم به سمت ِ پایین ، پاهام احساس کردن یه جای کار می لنگه در نتیجه یکی از پاهام واسه اون یکی جفت پا گرفت و پاهام به هم پاپیون شدن ، منم حاضر و آماده سقوط آزاد کردم و شتلق دست ِ راستم دَر رفت (صد در صد بیچاره اگه پا داشت از دستم سر به کوه و بیابون میذاشت اما پا نداشت که !)  .... بعد از این همه سال هنوز که هنوز ِ قیافه ی زنی که دستم رو جا انداخت یادم نرفته ... من نمیدونم چرا من و برنداشتن ببرن بیمارستانی ، درمونگاهی ، جایی دستم رو جا بندازن ، عین این فیلما من و برده بودن یکی از این خونه های درب و داغون و بد بو ، تو یه محله ی ناکجا آباد ... تو اون اتاق ِ نمور هم یه زنیکه ای نشسته بود که واقعا ً صد رحمت به جادوگر ِ توی غصه ها ... نگاه کردن به قیافش نیاز به کفاره داشت ..... خلاصه اینکه دست بنده رو اوشون جا انداخت .... من ِ طفل ِ معصوم ، بیشتر از اینکه از درد ِ دستم گریه کنم و جیغ بزنم ، از دیدن هیبت ِ بی شاخ و دم خانمه بود که زار میزدم …. آخی طفلی من

دست ِ گل بعدی ... زمانی که بچه بودم عااااااااشق جوجه ها میبودم .... جوجه های زرد ِ با مزه که معلوم نیست آه ِ چند تاشون اون دنیا سر ِ پل ِ صراط بیخ ِ ریشم رو میگیره !.... کاشکی به اندازه یه سر سوزن که از سوسکا حساب میبردم از این موجوات ِ مظلوم و بیگناه حساب میبردم ... عصر ِ یه روز ِ تابستونی که با دختر عمم رفته بودیم تو حیاط یکی از این بخت برگشتگان تو باغچه بود ... ما هم رفتیم سر وقت بیچاره و انگولک کردنش ... من روی لبه ی باغچه وایساده بودم و مثل همیشه در حال ِ مالش دادن و ماساژ دادن اون بی چشم و رو بودم ، که این بار جوجهه از من زرنگ تر در اومد ... بی ادب یه نوک به دستم زد و الفرار .... واسه منم اُفت داشت جلوی دختر عمم ضایع بشم ..... خواستم یه جست بزنم و بگیرمش که پام لیز خورد و سرم کوبیده شد به لبه ی باغچه ..... بعدش هم که معلومه خون مثل آبشار زد بیرون و سرم شکست ....جوجه ی ورپریده هم اون گوشه وایساده بود و بر وبر نگام میکرد .... آره دیگه اون دلاور ِ بسیجی انتقام ِ تک تک ِ همرزم هاشو از من گرفت ..... البته هر چی به این مغزم فشار مییارم یادم نمی یاد که بعد از بخیه زدن سرم و برگشتن به خونه ، جوجه ی مذبور همچنان به حیاتش ادامه داد یا کلا ً نسلش منقرض شد !...

عجبا از اون پشت مشتا اشاره میکنن که وقتم تمومه ، اما من کلی از خاطره هام مونده ... مثلا ً یه بار وقتی داشتیم روی پله های ورودی ساختمون بادبادک بازی میکردیم ، همین طوری بیخودی داداشم شوت شد پایین و دستش شکست ! ... یا یه بار دیگه الکی الکی یه آجر که معلوم نیست از کجا پیداش شده بوده خودشو جا میکنه تو دست ِ یه نفر که معلوم نیست کی بوده و بعد هم کوبونده میشه باز تو سر ِ همین داداش ِ بیچارم ، سرش هم میشکنه ! 

سنجاق شده ۱: جدا باید یه تشکر اساسی از سارای بکنم چون تا حالا کسی اسپشیالی به بازی وبلاگی دعوتم نکرده بود داشتم عقده ای میشدم خب !    

سنجاق شده ۲: منم آنتیگونه  ، *pegi ، مرسده  و س.س.ف رو دعوت مینمایم .

بعدا نوشت : بسیار سریع دارم تایپ میکنم چون یکی بالای سرم وایساده میگه بدو بدو ، بدو بدو ... یادتونه من هی مییومدم نق میزدم که مسافرت میخوام دارم میرم سفر .... والسلام .

بعدا نوشت تر : واقعا نمیدونم دیشب چطور تایپ کردم نرسیدم این دو خط رو یه نگاهی بندازم ..... صدای بنده رو هم اکنون از جایی دور میشنوید ....اومدم اینو بگم من اصلا حسود نیستما اما امروز به درگاه باری تعالی کلی غر زدم که چرا این اینترنت ای دی اس ال اونم وایر لسی رو به انضمام ِ لپ تاب ِ ش شوت نمیکنه چند کیلومتر اونور تر



چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388-14:28 |   | سمانه | گروه  |لينک به نوشته